محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
29
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
[ از بهر قرار دل ديوانهء خود باز ] از بهر قرار دل ديوانهء خود باز * با زلف تو گيرم ز سر افسانهء خود باز آواره بهر شهر چنانم كه نبينم * يك دوست كه پرسم خبر از خانهء خود باز بر باد مده كاه خود اى شيخ كه بگرفت * از خرمن رندان دل من دانهء خود باز مستى كه فتد بر گذر ميكده در راه * باشد كه نداند ره كاشانهء خود باز سرمست چو بستم به تو پيمان ارادت * پيمايم از آن باده به پيمانهء خود باز هرچند كه جان لايق جانان بجوى نيست * جان دادم و ديدم رخ جانانهء خود باز برخيز صفى تا به گدائى بنشينيم * در ميكده از همت شاهانهء خود باز [ خيال سر زده آورد در كنار منش ] خيال سر زده آورد در كنار منش * ولى نيافت پى بوسه راه بر دهنش صبا چو در چمن آورد بوى پيرهنش * دريده غنچه گريبان ز حسرت بدنش لطافت تن او ناورم به ياد مباد * كه از تصور عقل آفتى رسد بتنش ز آب و رنگ عذارش نسيم صبح مگر * بلاله گفت كه خاطر شكفت در چمنش